۲۳ / تير / ۱۴۰۵ - 14 July 2026
17:42
کد خبر : 9771214
۱۱:۲۴

۱۴۰۵/۰۴/۲۳
به بهانه 23 تیرماه سالروز شهادت شهید علی علیرضایی؛

قصه فاطمه؛ امانت‌دارِ دو پروازِ ناتمام

امشب، بهانه‌ی نوشتن، سالگردِ پروازِ شهید «علی علیرضایی» است. او که پس از شهادتِ داییِ عزیزش، شهید قدیر خلیلی، دل از تعلقاتِ دنیایی برکند و گام در صراطِ مستقیمِ حق نهاد؛ همان راهی که از مکتبِ امیرالمؤمنین (ع) سرچشمه می‌گیرد و به قربِ الی‌الله می‌رسد.

 این روایت، قصه‌یِ زندگیِ همسرِ صبورِ اوست؛ خانم فاطمه مهرابی. بانویی که تقدیرش با نامِ دو شهید گره خورد . آنچه در ادامه می‌خوانید، حاصلِ گفت‌وگویی است با زنی که در طوفانِ حوادث، ایستادگی کرد تا امانت‌دارِ راهِ علی و احمد باشد. این، «قصه فاطمه» است.

 عهدی که پدر شد

من در زندگی سایه‌ی پدر بالای سرم نبود؛ خلأ بزرگی که کودکی‌ام را با آن گذرانده بودم. علی وقتی این را فهمید، انگار که بخواهد تمامِ تنهایی و بی‌‌پناهیِ دورانِ نوجوانی‌ام را جبران کند، دستم را گرفت و قولی داد که تا ابد در گوشم ماند: فاطمه، من ابتدا برایت پدر می‌شوم، بعد همسر. 

سیزده ساله بودم که ازدواج کردیم؛ سال ۱۳۵۹. مراسم‌مان ساده و بی‌آلایش بود. حتی وقتی خبرِ شهادتِ جانسوزِ آیت‌الله بهشتی کشور را در شوک برد، بساطِ عروسی را جمع کردیم و به یک مهمانیِ خانوادگیِ کوچک بسنده کردیم. مهریه‌ام ۵۰ هزار تومان بود که خودِ علی آن را نوشت و امضا کرد. علی مردِ عجیبی بود؛ از آن‌ها که صدایش را روی کسی بلند نمی‌کرد و در عینِ جوانی، پختگی و وقاری داشت که همه را مجذوبِ رفتارِ نجیبش می‌کرد.

اما روزگارِ آرام در خانه‌های شال دیری نپایید و شیپور جنگ، عاشقانِ حقیقی را فراخواند.

رمضانِ خونین و وداعِ اول

دلبستگیِ علی به دایی‌اش، شهید قدیر خلیلی، عمیق‌تر از آن بود که بعد از شهادتِ او در عملیات بیت المقدس در شال بماند. دلش رفتنی بود. به مادرش گفت برای برگرداندنِ برادرِ کوچکش از جبهه می‌رود، اما رفت که دیگر برنگردد. 

تابستان سال ۱۳۶۱ بود و ماهِ مبارکِ رمضان از راه رسیده بود. علی در دلِ گرمای طاقت‌فرسای جنوب، در میانِ آتش و خونِ «عملیات رمضان»، با لبانی تشنه و روزه‌دار به خط زد. در همان گیرودارِ نبرد، گلوله‌ی کالیبر ۵۰ قلبِ صبورش را نشانه رفت و او را آسمانی کرد. آخرین بار که زنگ زد، به من قولِ بازگشت داده بود، اما به دوستانش گفته بود که «فاطمه نمی‌داند، من دیگر برنمی‌گردم.» علی وصیت کرده بود: «اگر فرزندمان پسر شد، نامش را علی بگذارید.» پسرمان ۶۵ روز بعد از شهادتِ پدرش به دنیا آمد؛ فرزندی که به وصیتِ پدر، نامش شد «علی» تا یادگارِ آن عهدِ از دست‌رفته باشد.

با رفتنِ علی، شب‌های تاریکِ خانه آغاز شد و فاطمه ماند و نوزادی یتیم در آغوش و باری سنگین از تنهایی؛ تا آنکه دستِ تقدیر، برادرِ کوچکِ علی را در مسیرِ او قرار داد.

 حیا و پیوندِ دوباره

بعد از شهادتِ علی، احمد برادر کوچکش در همان خانه رفت‌وآمد داشت. اما حیا، میانِ ما دیواری محکم کشیده بود. نه او به خودش اجازه می‌داد به چشمِ دیگری به همسرِ برادرِ شهیدش نگاه کند و نه من تابِ شکستنِ این حریم را داشتم. شرم و حیایِ سنگینی بین ما حاکم بود. با این حال، مسئولیتِ بزرگ کردنِ فرزندِ علی و اصرارِ خانواده برای حفظِ آبرو و سرپرستیِ بچه‌ها، ما را به هم پیوند داد. 

احمد مردی فوق‌العاده مهربان، شوخ‌طبع، فهمیده و گشاده‌رو بود. اخلاقِ پسندیده و نیکی داشت که تمامِ تلاشش را می‌کرد تا جایِ خالیِ علی در خانه حس نشود. ثمره‌ی ازدواجِ من با احمد، دو دختر بود. او با تمامِ وجود پدری کرد و سه سالِ تمام، با وجودِ زندگیِ مشترک، مدام میانِ جبهه و خانه در رفت‌وآمد بود تا نگذارد پرچمِ برادرش بر زمین بماند.

تقدیر احمد نیز با خاکریزها گره خورده بود؛ جنگ هنوز قربانی می‌خواست و این بار نوبت به احمد بود تا در آزمونی سخت‌تر از برادر، وفاداری‌اش را محک بزند.

 خزانِ خردل؛ پروازِ احمد

احمد بعد از عملیاتِ سنگین و نفس‌گیرِ کربلای ۵، دوباره راهی شد. در آن روزهای پایانی جنگ، ارتشِ بعث صدام در حمله‌ای ناجوانمردانه، آسمانِ منطقه را از گازِ سمی و کشنده‌ی خردل پر کرد. احمد گازِ شیمیایی را استنشاق کرد و ریه‌هایش سوخت. او را به بیمارستان منتقل کردند و چند روزِ سخت بستری بود. 

در آن روزهای بستری، حالش بسیار وخیم بود.

 

او با همان حالِ نزار و سختیِ نفس کشیدن، با علامتِ سر به همراهانش فهمانده بود که می‌خواهد من و پسرِ برادرش را ببیند؛ گفته بود: «بگویید فاطی و علی بیایند...» اما حیایِ زنانه‌ی آن سال‌ها و شرمی که همیشه همراهِ من بود، نگذاشت اصرار کنم و داخل اتاق شوم. او را در آن لحظاتِ آخر ندیدم و احمد با همان اشتیاقِ دیدار پر کشید؛ حسرتی که برای همیشه گوشه‌ی قلبم ماندگار شد.

غروبِ احمد، آغازگر فصلی نو از صبوریِ زنی بود که حالا باید به تنهایی، پرچمِ یادگاری‌های دو شهید را بر دوش می‌کشید.

 امانت‌دارِ دو شهید

حقیقتِ زندگیِ من همین است؛ دوازده سالِ تمام در خانه‌ی مادرشوهر ماندم، بچه‌ها را با چنگ و دندان بزرگ کردم و هیچ‌وقت اجازه ندادم غبارِ فراموشی روی نامِ علی و احمد بنشیند. احمد کاری کرد که جای خالیِ علی در خانه حس نشود، و هر دو تا ابد در قلبِ من زنده ماندند. امروز وقتی گرهی در کارِ فرزندانم می‌افتد، تنها پناهِ ما توسل به همین دو برادر است.

پای صحبت‌هایش که نشستم، فهمیدم زخم‌هایِ واقعیِ همسرانِ شهدا رویِ تنشان نیست؛ رویِ روحشان است. او از عنوانِ «همسرِ دو شهید» با احترام و غروری درونی یاد می‌کرد. می‌گفت این عنوان، مدالی است زرین و افتخاری بزرگ که بر سینه‌ی زندگی‌اش درخشیده و در تمامِ این سال‌ها، تکیه‌گاهِ روحش در برابرِ ناملایمات بوده است. 

اما در عینِ حال، صادقانه کتمان نمی‌کرد که پشتِ این شکوه، عمری صبوری و طوفانی از دلتنگی نهفته است. برای فاطمه، همسرِ شهید بودن، هم به معنایِ اوجِ سربلندی است و هم تجسمِ فراقی عمیق که هرگز خاموش نمی‌شود؛ عشقی که حالا با نامِ آن‌ها گره خورده است. او ایستاد و این بارِ گرانِ افتخار و داغ را با هم به دوش کشید تا امانت‌دارِ راهی باشد که علی و احمد با خونِ خود امضا کردند.

 

بنت الهدی عاملی


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید