از همان روز، خیابان کشوردوست برایم رنگ دیگری گرفت؛
رنگ دلدادگی، رنگ اشک، رنگ شوق.
نامش که میآمد، دلم میلرزید و روحم پر میکشید به روزهایی که دیدار در بیت، برای دختر نوجوانی مثل من، همهی دنیا بود.
در آن سالها، هر بار که آقا را میدیدم، بیاختیار اشک شوق از چشمانم جاری میشد؛
سبک میشدم، روشن میشدم، لبریز میشدم از خوشی.
در آن لحظهها، دیگر نه نوجوان بودم و نه زن؛
دختربچهای بودم که پس از سالها، پدرش را پیدا کرده است؛
دختربچهای سرشار از هیجان، از ذوق، از تپش، از زندگی.
حتی در آخرین دیدارم، وقتی دیگر زنی چهلساله شده بودم، باز همان کودک درونم بیدار شد.
همین که حضرت آقا آمدند، اختیار از کف دادم؛
جیغ کشیدم، هورا کشیدم، از شادی بالا و پایین پریدم و در میان خنده و گریه گم شدم.
آن لحظه، تمام وجودم چیزی جز شوق و اشک نبود.
اما ناگهان چشمم به بانویی سالخورده افتاد؛
بانویی با وقاری آسمانی، که دست بر سینه نهاده بود و رو به حضرت آقا ایستاده بود.
لبهایش آرام میجنبید و با صدایی که انگار از عمق قرنها ارادت برمیخاست، زمزمه میکرد:
السلام علیک یا بن رسولالله
السلام علیک یا بن امیرالمؤمنین
السلام علیک یا بن فاطمة الزهرا
و من…
در همان لحظه، چنان شرمگین شدم و چنان در خود فرو ریختم،
که گویی تازه فهمیدهام ادبِ عشق چیست و حرمتِ حضور کدام است.
از خودم خجالت کشیدم؛
از آن همه بیقراریِ کودکانه، از آن شور بیمهار.
هرچند آن دیدار برایم شیرین، جانبخش و فراموشنشدنی بود،
اما هرگز گمان نمیکردم که آن، آخرین دیدار باشد.
و حالا…
امروز برای وداع آمدهام.
دیگر از آن شادی و سرخوشی خبری نیست؛
دیگر دستافشانی و جیغ و هورا در کار نیست.
امروز انگار سالها بر دلم گذشته است.
حالا من هم آرام و مؤدب، وقتی وارد مصلی میشوم، دست بر سینه میگذارم،
سر فرو میاندازم
و در پناه باران اشک، آهسته و شکسته زیر لب میگویم:
السلام علیک یا بن رسولالله
السلام علیک یا بن امیرالمؤمنین
و السلام علیک یا بن فاطمة الزهرا