قزوین - به گزارش بسیج، هر روز ساعت پنج بعدازظهر، صدای موبایل میلرزید. مادر گوشی را برمیداشت و پیش از آنکه حرفی بزند، صدای پسرش را میشنید که میگفت: «مامان، شما بهترین مادر دنیایی.» حالا بیش از یک سال است که آن زنگ دیگر به صدا درنمیآید، اما مادر شهید محمدمهدی مهدیپور، هر بعدازظهر پنج، بیاختیار به گوشی نگاه میکند. برای دیدار با خانواده این جوان قزوینی متولد ۱۳۸۴، به خانهاش رفتیم؛ خانهای که پدری بازنشسته، مادری شاغل و خواهری که دانشجوی پزشکی است، یاد او را زنده نگه داشتهاند. از همان بدو ورود، بوی معنویت و خاطره در فضای خانه پیچیده بود؛ نشانهای از خانوادهای که بعد معنوی را بر مادیات ترجیح داده و ثمرهاش را در تربیت فرزندی دیده که از هفتسالگی نماز میخواند و روزه میگرفت. مادر شهید در این گفتگو، پرده از زندگی پسرش برداشت؛ از شیطنتهای کودکانه تا لحظهای که برای همیشه رفت. روایتی که در آن، خنده و اشک، هر دو مهمان این خانهاند.
نشستیم بر روی مبل، روبهروی مادر. نگاهش کردم و گفتم از محمدمهدی برایمان بگویید: لبخندی زد، انگار سالها منتظر همین سؤال بود. گفت: محمد مهدی متولد ۱۳۸۴ بود. و بعد ساکت شد، مثل کسی که دارد از پشت سالها، پسرش را دوباره میبیند.
مادر شهید می گوید: تا قبل از مدرسه، مثل همه بچهها شیطنت خودش را داشت؛ اما از هفت سالگی که وارد مدرسه شد، یکدفعه خیلی آرام و منضبط شد. طوری که در دبیرستان هم جزو آرامترین بچههای کلاس بود. از اول ابتدایی عادت داشت وقتی از مدرسه میآمد، اول تکالیفش را انجام بدهد، بعد برود بازی. یادم هست کلاس اول بود، دوستش میآمد در خانه را بزند و بگوید «بیا بریم بازی»؛ محمد مهدی میگفت «نه، اول مشقام را مینویسم، بعد میآیم». همیشه معلمها و مدیر و ناظم از او راضی بودند؛ هم از نظر درسی، هم انضباطی.
مادر شهید ادامه می دهد: بله. کلاس سوم بود که معلمش خانم حکاکپور میگفت باید گوشه دفترتان بنویسید شبها چه ساعتی خوابیدهاید و باید حتماً ساعت نه شب خواب باشید. محمد مهدی اینقدر از معلم حساب میبرد که اگر مهمان داشتیم یا جایی میرفتیم و دیر میشد، مدام نگاه میکرد و میگفت «مامان، میشود امشب بنویسم ساعت نه خواب بودم؟» اینقدر به حرف بزرگترها اهمیت میداد که زبانزد بود.
از او می خواهم از دوران دبیرستان و بعدش که به سربازی رفت، بگوید.
مادر شهید می گوید: بعد از دیپلم، گفت «اول میروم سربازی، بعد دانشگاه». هرچه اصرار کردیم که اول درسش را بخواند، قبول نکرد. دوره آموزشیاش را در شهرهای اطراف تبریز، جلفا و هادیشهر گذراند. بعد از دو ماه، فرماندهشان خودش او را برای حفاظت اطلاعات فراجا در تهران انتخاب کرد. بعضیها رفته بودند خودشان را معرفی کنند، ولی محمد مهدی گفته بود «آقا، من هر جا شما صلاح میدانید». فرمانده هم چون او را دوست داشت و هم بچه ساکت و منضبطی بود که حرف بزرگتر را گوش میکرد، فکر میکنم سوم مهر ۱۴۰۳ بود که به تهران رفت. حدود دو ماه یا کمی بیشتر از خدمتش نمانده بود که...
اینجا ساکت شد. نگاهش را از ما گرفت و به قاب عکس روی طاقچه دوخت. عکس جوانی بود با لباس سربازی، آرام و خندان.
از او می خواهم از دوران خدمت در تهران برایمان بگوید.
مادر شهید لبخندی می زند و سرش را بالا می آورد: وقتی ساعت دو کارش در پادگان تمام میشد و ناهارش را میخورد، میتوانست بیرون برود. میگفت «من میرفتم توی محلههای قدیمی، دنبال مسجد میگشتم». هر شب یک مسجد نماز میخواند؛ امشب اینجا، شب دیگر کوچهای دیگر. تا آخرین مسجدی که رفت، حسینیه نهاوندیها بود که هم خودش آنجا ماندگار شد و هم اهالی مسجد از او خوششان آمد. شبهای سهشنبه و جمعه دعای توسل و کمیل بود و محمد مهدی چای میداد، استکانها را میشست؛ شده بود دست راست آقا حاج رضا. میگفت «آقا حاج رضا خیلی هوای من را دارد». حتی عکسش را برای ما فرستادند که در حال خدمت در همان حسینیه بود.
می گویم، از مهربانیاش برایمان بگویید، خاطرهای که بهیادماندنی باشد.
مادر شهید چشمهایش پر از اشک می شود، اما جلوی گریهاش را می گیرد: به محض اینکه از سر کار میآمدم خانه، دست و پاهایم خسته بود. محمد مهدی اصلاً نمیگذاشت من پا شوم؛ خودش چای میگذاشت، میآورد و شروع میکرد به مالیدن دست و پای من. هرچه میگفتم «مهدی جان، خسته می شوی»، میگفت «نه مامان، شما فقط فکر میکنی خسته شدم». دست و پایم را میمالید. بعد از شهادتش گویی دیگر هیچ پا درد و دست دردی ندارم. موقع رفتن هم من را به خواهرش میسپرد و میگفت «هوای مامان را داشته باش». همیشه سفارش میکرد.
شنیدهام هر روز ساعت پنج بعدازظهر زنگ میزد. از آن تماسها بگویید:
مادر شهید لبخند تلخی می زند: بله، هر روز ساعت پنج. اول به من زنگ میزد، حال و احوال میکرد و بعد دقیقاً همین جمله را میگفت: «مامان، شما بهترین مادر دنیایی.» خدا شاهد است، من میگفتم «محمد مهدی، تو دیگر قرار نیست هر روز من را شرمنده کنی، من کاری برایت نکردم». میگفت «چرا مامان، خیلی برای ما زحمت کشیدی». بعد بدون اینکه من حرف بزنم، قطع میکرد و به پدرش زنگ میزد، بعد هم به خواهرش. خیلی شیرین و مهربان بود.
از او می پرسم بعد از شهادتش، خواب یا رویایی دیده که مایه آرامشش شده باشد؟
مادر شهید در جوابم سری تکان می دهد: بله، دو بار خوابش را دیدم. یک بار بهمحض بیدار شدن، فقط این را حس کردم که خیلی شادم؛ انگار با هم حرف زدیم ولی دقیقاً یادم نیست چه گفتیم. فقط یک انرژی خیلی خوب گرفته بودم. یک بار هم دیدم که با همان شکل و شمایل سربازی، اینجا دراز کشیده و پتو روی سرش کشیده. من کلید در را باز کردم و آمدم گفتم «مهدی جان، شما در خانهای؟» گفت: مادر زنگ آخر معلم نداشتیم، آمدم خونه،(خندهای کوتاه و توأم با بغض) خوابش خیلی به من آرامش داد.
به او می گویم بهعنوان مادر شهید، چه پیامی برای نسل جوان دارید؟
مادر شهید نگاهش را به قاب عکس می دوزد و آرام می گوید: راه شهدا را ادامه بدهند، راه رهبری را بروند و مهمتر از همه، حرف پدر و مادرشان را گوش کنند. محمد مهدی واقعاً حرف بزرگتر را گوش میکرد؛ همین باعث شد که این گونه سربلند شود. من از شهادتش ناراحتم که زیاد پیش من نماند، ولی باعث افتخارم شد و با شهادتش ما را سربلند کرد و از این بابت خدا را شاکرم.
ادامه دارد...
اعظم علویری
انتهای پیام/۱۰۰۴