به گزارش خبرگزاری بسیج جامعه زنان، لحن مهربان و مادرانهای داشت، هر روایتی که برایم تعریف میکرد، از صدایش میفهمیدم که چقدر خودش هم تحت تاثیر آن ماجرا قرار گرفته است؛ خانم فاطمه صفریزاده را میگویم، او مسئول گروه جهادی روحانی شهید محمدعلی ذبیحی در شهر بوشهر است. «دلتــــنگــــم، دلتنگ لبخند آقای شهیدم» پشت خطش بودم که این آهنگ پیشواز را شنیدم و باز دلم هوایی رهبر شهیدم شد. الو گفت و سلام و احوالپرسی و کم کم سر صحبتمان باز شد. فاطمه خانم خودش را غرق در خدمت به رزمندگان اسلام کرده بود و همه کارها را وظیفهاش میدانست، او برایم قصههایی گفت که گویی قهرمانهایش از افسانهها آمدهاند. قصههایی از شهری که مردمانش هشت سال جانانه دفاع کردند و اکنون نیز مقاومتر از همیشه ایستادهاند.فاطمه خانم صفریزاده با گروه جهادیاش که اکثر اعضای آن به صورت خانوادگی فعالیت میکنند، موکبی در اجتماعات شبانه خودشان در شهر بوشهر دارند که بتوانند کمکهای مردمی را جمعآوری کرده و برای رزمندگان جبهه جنوب، خوراکی، غذا، شربت و وسایل مورد نیازشان مانند لباس، چفیه، دمپایی، کلمن و... تهیه کنند.
به نیت زائر کربلااو با ذوق و شوق خاصی برایم از پیرزن جانفدایی گفت که آمده بود تا همه چیزش را برای اسلام و رزمندگان بدهد و برود:« یک شب که در موکب نشسته بودم، پیرزن ضعیف و نحیفی با یک پلاستیک در دست آمد، گفت من هیچی ندارم فقط یک النگو دارم، زحمت میکشی این را برایم بفروشی و برای ستاد عتبات عالیات 4 کاشی به نیت پدر مادرم بخری و بقیه را هرچه که ماند برای رزمندگان خرج کنی؟ گفتم حاج خانم شما هم با من بیا برویم بفروشیم تا خودت ببینی چه مقدار میشود.گفت نه فقط خودت برو، گفتم اسم و آدرس و شماره تلفنت را بده تا برایت رسید را بفرستم، گفت من نه رسیدی میخواهم نه میخواهم بدانم چقدر فروختی، گفتم حداقل بگو به چه اسم کاشیها را بخرم، گفت فقط بگو به نیابت از زائر کربلا، هیچ چیز بیشتری از خودم نمیگویم، میخواهم گمنام بمانم، از آن روز به بعد دیگر آن خانم را ندیدم ولی کارهایی که از من خواسته بود را به نیت او انجام دادم».این داستان را که شنیدم، اشک میریختم و از خودم و طلایی که در دست داشتم خجالت کشیدم، با خودم گفتم حالا من یک جایی یک هزینه کمی میدهم و منتظر رسید هستم تا به خدا نشان دهم که ببین خدا! کار خیر کردم، این پیرزن در آن وضعیت جنگی از طلایش که همه چیزش بود گذشت و میخواست گمنام بماند، حتی کنجکاو نبود که بداند آن النگو به چه قیمت فروخته میشود. همه چیزش را در راه خدا داد بدون اینکه چشمداشتی داشته باشد.
کار میکنم تا هزینه کمک به رزمندگان را جور کنمفاطمه خانم با یک احساس غرور و شعف خاصی، روایتهایی را از زنان شهر و گروه جهادیاش تعریف میکرد که از پشت تلفن هم به وجد میآمدم و هم غبطه میخوردم، او میگفت:« یکی از بچههای بسیجی ما آمد پیشم و گفت که من هر وقت تو را میبینم خجالت میکشم، تو وقت خودت و خانوادهات و همه چیزت را برای این راه گذاشتهای و من هم چیزی ندارم که در اختیار شما قرار دهم، به او گفتم که تو همیشه درحال کمک کردن به من هستی و فرقی نمیکند که همیشه کمک مالی باشد، گفت نه من رفتم در خانهای و کار گرفتم و آنجا کار میکنم و میخواهم پولی که درمیآورم را به شما بدهم تا خرج رزمندگان کنید.من که اینها را میشنوم، عزم و اراده خودم و خانوادهام چندین برابر میشود، میگویم من همه چیزم را نذر امام حسین(ع) و رهبرم کردهام، ما واقعا از جان و دل کار میکنیم و وظیفه خود را انجام میدهیم و این فقط توفیق خداوند است که مردم به ما اعتماد دارند و ما هم میتوانیم به رزمندگان خدمت کنیم. ما تا آخرین لحظه پشت رزمندهها و کشور هستیم حتی باوجود قطعی روزانه برق و دمای بالای 55 درجه و حتی اگر هر چیز دیگری قطع شود و شرایط سخت شود، ما هستیم و مقاومت میکنیم».فاطمه خانم صفریزادهای که این چنین مقاوم ایستاده، درحال حاضر هم خانهاش، هم ماشینش، هم فرزندان و نوه و خانوادهاش همگی شبانهروز در خدمت ستاد پشتیبانی از رزمندگان جنوب کشور هستند و او با این حال خاضعانه میگوید که وظیفهاش است، حالا من چه بگویم که از کیلومترها دورتر صرفا گوش شنوایی برای او شدهام، شرم و بغض وجودم را گرفت.
از پاتوق فرشتهها به رزمندگان خط جنوباز فاطمه خانم پرسیدم که درباره واکنش رزمندگانی که پکهای ارسالی شما به دستشان رسیده است، چیزی به شما منتقل شده که برایمان تعریف کنید؟ گفت:« اتفاقا بله، از فرمانده بسیج خواهران شنیدیم که فرمانده سپاه از ما تشکر کرده است و تعریف کرده زمانی که برای سر زدن به رزمندگان خط مقدم رفته بود، آنها از گروه جهادی ما تشکر کرده و گفته بودند که با بستههای آنها انگیزه میگیریم.ما در ذیل گروه جهادی، گروه پاتوق فرشتهها را هم تشکیل دادیم که حدود 70 تا از دختران 9 تا 15 ساله هستند و به آنها گفتیم که برای هرکدام از بستههایی که ارسال میکنیم برای رزمندهها، چیزی تهیه کنند، مثلا همراه با کلمنهایی که همه را با هزینه مردمی خریده بودیم، متنهای قشنگ نوشتند و نقاشیهای زیبایی کشیدند و برای رزمندگان ارسال کردیم.برخی مادران تعریف میکنند که دخترم در خانه حتی یک لیوان آب را از من درخواست میکند اما در گروه جهادی با عشق فعالیت میکند و کلمن سنگین را برای کمک از پلهها به سختی بالا و پایین میبرد».تعریف کردنِ روایت خوشحالی رزمندگان و تشکیل گروه دختران کودک و نوجوان، خود فاطمه خانم را نیز به وجد آورده بود، این را از لحن صحبتش میفهمیدم. این بار به دخترکان پاتوق فرشتهها غبطه خوردم که با متنها و نقاشیهایشان، دل فرزندان ایران و اسلام را خوشحال میکنند.
جانفدای واقعیمنی که زنگ زده بودم تا از فعالیتهای یک گروه جهادی در بوشهر در دمای بالای 55 درجه و زیر بمباران جنگ رمضان و هرمز بپرسم، فکر میکردم نهایتا یک گفتگوی کوتاهی با فاطمه خانم صفریزاده شود، از مجموع کارهایشان و خداحافظی و تمام، اما این چیزهایی که شنیدم، باور داشتم که در تاریخ ثبت میشوند.فاطمه خانم برایم از زنان و خانوادههایی گفت که رسما برایشان مال و جان معنایی ندارد و علاوه بر اینکه هیچگاه شهرشان را ترک نکردند، خالصانه نیز برای خدمت به ایران در ستاد پشتیبانی رزمندگان جنگ در این گروه جهادی فعالیت میکنند. زنانی که در وضعیت معیشتی سخت و گرانی کالاهای خوراکی در این شهر، هزینه کالابرگ خود را برای خرید وسایل و غذای مورد نیاز رزمندگان صرف میکنند، زنانی که کلید خانههای خود را در اختیار مسئول گروه جهادی قرار میدهند تا هر زمان نیاز بود بتوانند در آنجا فعالیت کنند.اینقدر محو صحبتهای فاطمه خانم و روایتهای تاریخسازشان شده بودم و غبطه میخوردم که چرا آنجا نیستم تا کمکی بکنم، که متوجه نشدم از اذان ظهر گذشته بود، از او بابت گرفتن وقتش عذرخواهی کردم و گفتم خدا حفظتان کند، مقاومتها و ایستادگیهای شماست که ما اکنون در تهران هستیم و از آرامش نسبی برخورداریم، شما خود را جانفدا میدانید و من هم به خودم میگویم جانفدا...
او با لحن مهربانانهای گفت که این چه حرفی است، مردم تهران برای مراسم وداع و تشیع رهبر شهید سنگ تمام گذاشتند، هر کسی در جایگاه و موقعیت خودش مفید است و من هم از شما تشکر میکنم.با صحبتهایشان کمی دلگرم شدم و کم کم از او خداحافظی کردم، روایتهای تاثیرگذاری که تعریف کردند را همیشه در خاطرم نگه میدارم و میدانم که از خاطره تاریخ هم پاک نخواهند شد، از ماجرای کسانی گرفته که با نذر در هزینههای گروه جهادی، گرههای زندگیشان حل شده تا کسانی که از صبح تا بعدازظهر سرکار هستند و بدون خستگی، از بعدازظهر تا آخرشب، خود را در اختیار خدمت به موکب جهادی قرار میدهند. همه و همه سربازان جانفدای ایران اسلامی عزیز و رهبر عزیزتر از جانمان هستند. خدا حفظشان کند.