۲۷ / تير / ۱۴۰۵ - 18 July 2026
16:27
کد خبر : 9771634
۲۱:۴۴

۱۴۰۵/۰۴/۲۵
خرده روایت؛

خودروی سیاه

تبریز- دقایقی بعد خودروی سیاه جلوی پای ما نگه داشت تا ما سوار شویم تعدادی از مردم هم همراه ما سوار ماشین شدند، ماشین حرکت که کرد تازه متوجه شدیم چه قدر راه پشت سر گذاشتیم ولی مگر طول مسیر و گرما و ... برای ما مهم بود.

خبرگزاری بسیج، رقیه غلامی؛ نزدیکی بزرگراه شهید لشکری که شدیم محدودیت ترافیکی آغاز شده بود، ماشین را متوقف کردیم و پیاده شدیم.

نیروهای امنیتی با توقف ماشین به استقبال مان آمدند و خوش آمد گویی کرده و مسیر پیوستن به تشییع را نشان مان دادند.

تا میدان آزادی حدود شش کیلومتر راه بود و هوا با وجود صبح اول وقت، گرم و مادر خسته ولی هیچکدام دلیلی برای ایستادن نبود.

راه مان را آغاز کردیم و وارد بزرگراه شهید لشکری شدیم، سیل جمعیت با پرچم های سرخ «یا لثارات حسین» و «یا لثارات خامنه ای» و پرچم ایران از هر طرفی چون شریانی به بزرگراه شهید لشکری امتداد می یافت.

مقداری از راه را آمده بودیم که جلو موکبی با شربتی خنک به استقبال مان آمدند، پس از طی مقداری دیگر به یک پل هوایی رسیدیم و چون مسیر ها برای خودروها بسته بود خودمان را از همان بزرگراه به زیر پل رساندیم تا از سمت دیگر بزرگراه به سمت میدان آزادی حرکت کنیم.

کمی زیر پل و کنار درخت میان دو گاردریل بزرگراه ایستادیم تا نفسی تازه کنیم.

گروه جوان ما همراه با مادرم که پا به سن گذاشته و دو کودک خردسال هراز گاهی نیاز به استراحت داشت، تا خواستیم راه بیفتیم یکی از نیروهای امنیتی آمد و گفت: «همین جا زیر سایه بنشینید الان خودرو همکاران می رسد شما را می رساند نزدیکی میدان آزادی، مادر و بچه ها اذیت میشن زیر گرما».

دقایقی بعد خودروی سیاه جلوی پای ما نگه داشت تا ما سوار شویم تعدادی از مردم هم همراه ما سوار ماشین شدند، ماشین حرکت که کرد تازه متوجه شدیم چه قدر راه پشت سر گذاشتیم ولی مگر طول مسیر و گرما و ... برای ما مهم بود، برای ما طی مسیر برای پیوستن به مردمی که عاشقانه در کوی و برزن و خیابان ها برای بدرقه امام شهید خود آمده بودند مهم بود، مهم تبرک کردن پاهایمان به این حرکت میلیونی بود و نفس کشیدن در هوایی که بوی معطر پسر فاطمه در آن جاری بود.

 


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید