
به گزارش خبرگزاری بسیج ایلام،در سحرگاه بیستوسوم اسفند ۱۴۰۴، انفجاری مهیب در شهر ایوان استان ایلام، شهادت مردی به همراه اعضای خانوادهاش را رقم زد که سالها در گمنامی و سکوت برای پیشرفت علمی ایران تلاش کرده بود.
دکتر «افشار خسروی» نابغه بیادعای ایلامی، در حالی به همراه پنج تن از اعضای خانوادهاش در حمله هوایی دشمن آمریکایی صهیونیستی به شهادت رسید که حتی نزدیکترین افراد زندگیاش از جایگاه رفیع علمی و نقش کلیدی او در برخی پروژههای دانشبنیان بیخبر بودند.
این مستند در گفت و گو با بازماندگان، روایتی است از زندگی مردی که سقف آرزوهایش برای ایران، از ستارهها فراتر بود.
در راهروهای دبیرستان شهر «ایوان»، وقتی گچ در دست معلم ریاضی (جمال محمودی) میلرزید و پیچیدگی فرمولها روی تختهسیاه گره میخورد، چشمها به ته کلاس دوخته میشد.
معلم با اطمینان میگفت: «افشار، بیا پسرم… تو معلمیار امروز باش.»
افشار با همان حجب و حیای نجیبانهاش بر میخاست؛ پسری سادهپوش که بوی نان حلال سفره پدرش، «مشهدی درویش» را میداد و چنان با اعداد بازی میکرد که گویی با آنها سخن میگوید.
آن روزها کسی نمیدانست این نوجوان مستعد، روزی به یکی از ستونهای استوار دانشبنیان ایران تبدیل خواهد شد.
سالها گذشت و افشار در هیاهوی پایتخت و دانشکدههای برتر تهران به مسیر خود ادامه داد.
۲۴ سال کوشش بیوقفه از وی مغز متفکر در عرصههای علمی ساخت، اما او برای همشهریان و حتی صمیمیترین دوستانش، همان افشارِ سادهزیست و شوخطبع باقی ماند.
وقتی از او میپرسیدند در تهران چه میکنی، با لبخندی عمیق پاسخ میداد: «من فقط یک کارگر سادهام؛ نانی درمیآورم و میگذرانم.»
اما آن «کارگر ساده»، شبها روی مقالاتی کار میکرد که در مجامع معتبر علمی جهان میدرخشید، او بیادعا در خط مقدم علمی کشور ایستاده بود و به برادرانش نیز همواره توصیه میکرد: «وقت را به حاشیه نگذرانید؛ زبان بخوانید، علم بیاموزید، ما باید ایران را بسازیم.»
رمضان سال ۱۴۰۴ فرا رسید و افشار به زادگاهش ایلام بازگشت.
آخرین شب، روی لبه حوض خانه پدری با برادرش «قباد» از آینده سخن گفت.
از رؤیای ساختن خانهای که لایق زحمات مادر باشد و سقفی که «رایان»، فرزند خردسالش، در آن قد بکشد.
مردی که سالها برای ایران خانههای امن علمی ساخته بود، حالا رؤیای یک سقف کوچک برای عزیزانش را در سر میپروراند.
اما ساعت ۴:۵۰ دقیقه صبح روز ۲۳ اسفند، پیش از آن که سپیده از پشت کوههای سرکش ایوان بدمد، صدای مهیب انفجار زمین شهر را لرزاند.
در این حمله ناجوانمردانه، خانه دایی و پدر همسرش هدف قرار گرفت و با فرونشستن غبار، نه خانهای ماند و نه رؤیایی.
دکتر «افشار خسروی» در همان ماه رمضانی که سالها پیش زاده شده بود، به همراه فرزند چهار ماههاش «رایان»، همسرش «الهام محمودی»، پدر همسرش «حاج علینظر محمودی»، مادر همسرش «حاجیه مریم محمدی» و نونهال خانواده «نیلا خسروی» مظلومانه پر کشید.
روز تشییع، وقتی پیکر بیادعای او بر دستان مردم ایلام روانه خاک میشد، پردهها کنار رفت.
همکارانش که از تهران آمده بودند، با چشمانی اشکبار میگفتند: «شما نمیدانید چه کسی زیر این خاک میرود، او دانشمندی بی بدیل بود!»
تازه آنجا بود که دوستان قدیمی و خانوادهاش دریافتند آن رفیق سادهپوش، چه شکوهی را در سینه پنهان کرده و چه جایگاهی در مجامع بینالمللی داشته است.
حاج «علینظر محمودی» پدر همسر افشار نیز که در این حادثه به شهادت رسید، کارمندی نمونه و رئیسی متواضع در بانک کشاورزی بود که با درک درد مردم، همواره در کنار آنها ایستاده بود.
مادر افشار، در میان بغضهای ممتد و کلماتی شکسته، از پسری میگوید که همواره اهل قرآن و درس بود.
پسری که به تنهایی اما قدرتمندانه مسیر رشد را طی کرد.
برادرش محمدعلی نیز با تأکید بر نبوغ و جایگاه خالی او، خواستار تأسیس بنیاد علمی «شهید افشار خسروی» برای حمایت از استعدادهای درخشان است.
افشار خسروی اگرچه نتوانست آن خانه کوچک را در زمینِ ایوان بنا کند، اما با خون و دانش خود، عمارتی در قلب تاریخ ایران ساخت که سقفش از ستارهها نیز فراتر است.
او در سکوت زیست، در گمنامی جنگید و با عروج مظلومانهاش ثابت کرد که «نور را نمیتوان زیر آوار دفن کرد.»
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛



