۱۳ / آبان / ۱۴۰۵ - 04 November 2026
۰۱:۳۷
کد خبر : 9795959
۰۹:۱۳

۱۴۰۵/۰۸/۱۰

فرمانده‌ای که بسیج را از مدرسه به دل شهر برد

دختران بسیجی
فرمانده جوان بسیج دانش‌آموزی با فعالیت‌های فرهنگی و رسانه‌ای، مسیر خدمت را از مدرسه به دل جامعه کشاند

قصه از یک مدرسه شروع شد؛ از دختری که در کنار درس و فعالیت‌های دانش‌آموزی، دوربین به دست می‌گرفت تا لحظه‌های خوب مدرسه را ثبت کند. هر مراسمی که برگزار می‌شد، فرصتی بود برای فیلم‌برداری، ساخت کلیپ و روایت اتفاقاتی که شاید در نگاه اول ساده به نظر می‌رسیدند؛ اما برای او همین فعالیت‌های کوچک، آغاز مسیری بزرگ‌تر بود.

او که مسئولیت فرماندهی بسیج مدرسه را بر عهده داشت، کم‌کم فعالیت‌هایش را از فضای مدرسه فراتر برد. حضور در نماز جمعه، رزمایش‌ها، برنامه‌های مذهبی و فعالیت‌های رسانه‌ای شهرستان و استان، بخش مهمی از روزهایش را تشکیل می‌داد. همین تلاش‌ها و حضور مستمر در عرصه‌های مختلف باعث شد مجموعه فعالیت‌های بسیج مدرسه‌اش مورد توجه قرار بگیرد و به‌عنوان یکی از واحد‌های موفق شناخته شود.

اما در میان تمام این فعالیت‌ها، بعضی تجربه‌ها برایش رنگ و بوی متفاوتی داشتند؛ تجربه‌هایی که هنوز هم وقتی از آنها صحبت می‌کند، خاطراتشان برایش زنده می‌شود.

یکی از این برنامه‌ها، گروهی با عنوان «چهل شب با چهل شهید» بود؛ جمعی نزدیک به ۷۰ نفر که هر هفته دوشنبه‌ها راهی خانه خانواده‌های شهدا یا جانبازان می‌شدند. او هم به‌عنوان عضو گروه رسانه‌ای همراهشان بود تا خاطرات را ثبت کند و روایت زندگی کسانی را به تصویر بکشد که سال‌ها از روز‌های جنگ و ایثار فاصله گرفته بودند، اما خاطراتشان همچنان زنده بود.

این دیدار‌ها گاهی یک ساعت و گاهی دو ساعت طول می‌کشید. اعضای گروه سؤال می‌پرسیدند و جانبازان و خانواده‌های شهدا از روز‌های جنگ، سختی‌ها، دلتنگی‌ها و خاطراتی می‌گفتند که شاید سال‌ها فرصتی برای بازگو کردنشان پیدا نکرده بودند.

یکی از بخش‌های جالب این دیدارها، سؤالی بود که در پایان هر برنامه مطرح می‌شد؛ اینکه آیا پیش از این، گروهی با چنین جمعیتی برای شنیدن و ثبت خاطراتشان به خانه آنها آمده است؟ پاسخ بسیاری از میزبانان منفی بود. همین موضوع باعث می‌شد حضور جوانان برایشان ارزشمندتر شود؛ اینکه هنوز کسانی هستند که می‌خواهند پای صحبتشان بنشینند و خاطراتشان را برای نسل‌های بعد حفظ کنند.

البته همه این دیدار‌ها با لبخند و خاطرات شیرین همراه نبود. گاهی درد سال‌های دور هنوز آن‌قدر تازه بود که حتی اجازه نمی‌داد فضای خانه برای لحظه‌ای از اندوه فاصله بگیرد.

او یکی از این دیدار‌ها را به‌خوبی به خاطر دارد؛ روزی که به خانه مادر شهیدی رفتند که فرزندش همچنان مفقودالاثر بود. مادر هنوز در غم دوری فرزندش زندگی می‌کرد و تحمل خنده و شوخی مهمانان را نداشت. وقتی چند نفر از حاضران برای لحظه‌ای خندیدند، مادر با ناراحتی پرسید: «شما چرا دارید می‌خندین؟ باید گریه کنین به خاطر حال من.»

این جمله برای دختر جوان تنها یک گلایه نبود؛ یادآوری تلخی بود از اینکه گذشت سال‌ها همیشه به معنای پایان دلتنگی نیست و بعضی مادران همچنان چشم‌انتظار بازگشت فرزندشان مانده‌اند.

در کنار این دیدار‌های هفتگی، فعالیت در گروه دخترانه «ریحانة ولایت» بخش دیگری از تجربه‌های او بود؛ گروهی متشکل از حدود ۵۰ تا ۶۰ دختر که در مناسبت‌های مختلف دور هم جمع می‌شدند تا با تهیه هدیه‌های کوچک، حال خوب را به مردم شهر منتقل کنند.

کار از آماده‌سازی و بسته‌بندی هدایا شروع می‌شد. دختران با توجه به مناسبت و بودجه‌ای که در اختیار داشتند، هدیه‌هایی تهیه می‌کردند و سپس به خیابان‌ها، مراکز عمومی و گاهی بیمارستان‌ها می‌رفتند.

برای روز مادر، شمع‌هایی به شکل گل بابونه آماده می‌کردند. روز دختر، گلدان‌های کوچک هدیه می‌دادند و در روز پرستار، با شاخه‌های گل به سراغ پرستاران بیمارستان می‌رفتند تا از زحماتشان قدردانی کنند.

فعالیت این گروه تنها به مناسبت‌های مربوط به دختران و بانوان محدود نبود؛ در ایام اربعین و مناسبت‌های مذهبی و ملی دیگر نیز برنامه‌هایی برگزار می‌کردند.

اما آنچه برای این دختر بسیجی بیش از خود هدیه‌ها اهمیت داشت، واکنش مردم بود؛ لبخند‌هایی که گاهی از دل یک برخورد ساده شکل می‌گرفت و به خاطره‌ای فراموش‌نشدنی تبدیل می‌شد.

او تعریف می‌کند که اعضای گروه هنگام اجرای برنامه‌ها معمولاً روسری‌های صورتی یک‌شکل می‌پوشیدند. یک بار وقتی برای اهدای هدیه به سراغ دو خانم بدون حجاب رفتند، با استقبالی صمیمانه روبه‌رو شدند. آن دو خانم با دیدن دختران، آنها را در آغوش گرفتند و با خوشحالی از زیبایی روسری‌های صورتی‌شان تعریف کردند.

این برخورد برای او تصویری روشن از تأثیر محبت و ارتباط صمیمانه بود. آنها هنگام هدیه دادن تفاوتی میان دختران قائل نمی‌شدند و تلاش می‌کردند همه در شادی آن مناسبت سهیم باشند. به گفته او، همین رفتار ساده معمولاً با استقبال و خوشحالی مردم همراه می‌شد.

بخش دیگری از فعالیت‌های این دختر جوان در حوزه رسانه و تولید محتوای دیجیتال شکل گرفته بود. او در مجموعه «متنا» یا مرکز تولید و نشر دیجیتال اسلامی فعالیت می‌کرد؛ جایی که اعضای گروه با تهیه کلیپ، تولید محتوای رسانه‌ای و انتشار آثار دیجیتال، رویداد‌های مختلف را روایت می‌کردند.

این فعالیت‌ها با مشارکت گروهی از دختران علاقه‌مند به رسانه انجام می‌شد که تعدادشان به گفته او حدود ۴۰ نفر بود. برای او، رسانه تنها وسیله‌ای برای ثبت تصاویر نبود؛ فرصتی بود تا فعالیت‌های فرهنگی، مذهبی و اجتماعی از محدوده یک مراسم یا جمع کوچک فراتر برود و افراد بیشتری از آن باخبر شوند.

با رسیدن سال کنکور، طبیعی بود که فرصت کمتری برای فعالیت‌های میدانی داشته باشد. درس و آمادگی برای آزمون بخش زیادی از وقتش را می‌گرفت؛ با این حال، تلاش می‌کرد ارتباطش با گروه‌ها قطع نشود. هر زمان فرصتی پیدا می‌کرد، به‌ویژه در مناسبت‌هایی مانند عید غدیر، دوباره کنار دوستانش حاضر می‌شد و برای برگزاری برنامه‌ها کمک می‌کرد.

پس از پایان کنکور نیز در رزمایش «جان‌فدایان» حضور یافت و مسئولیت فعالیت رسانه‌ای را بر عهده گرفت.

در روز‌های جنگ و تجمعات مردمی هم فعالیتش متوقف نشد. او همراه دیگران در تجمعات شبانه شرکت می‌کرد و پس از پایان برنامه، در پرچم‌گردانی خیابان جانبازان حضور می‌یافت؛ جایی که مردم در کنار یکدیگر پرچم ایران را به حرکت درمی‌آوردند و صحنه‌هایی از همراهی و همبستگی شکل می‌گرفت.

حالا وقتی به مسیر فعالیت‌هایش نگاه می‌کند، از مراسم‌های مدرسه تا خانه شهدا، از هدیه دادن در خیابان‌های شهر تا تولید محتوای دیجیتال، مجموعه‌ای از تجربه‌ها پیش روی اوست که هر کدام بخشی از زندگی‌اش را شکل داده‌اند.


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
captcha
x

عضو کانال روبیکا ما شوید