به گزارش خبرگزاری بسیج از البرز، در کوچهای آرام و پر از خاطرات، به دیدار خانوادهای رفتیم که فراق یک عزیز، سکوت سنگینی بر آن تحمیل کرده بود، زنگ در خانه خراب شده بود و پدر شهید، خودش آمد تا در را باز کند.
همانجا، چشمانش پر از اشک شد و گفت: اگر مهدی بود، الان زنگ را درست کرده بود، من هیچی بلد نیستم، این کلمات، دریایی از دلتنگی را باز کرد و ما را هم به گریه انداخت، مهدی، پسری فنیکار که همه کار بلد بود، حالا رفته بود و خانه بدون مهدی، خالی از تکیهگاهی محکم شده بود.

شهید مهدی تقیپور، زاده چهارم فروردین ۱۳۷۰ در بیمارستان کمالی کرج، در خانوادهای مذهبی و ساده چشم به جهان گشود، وی بر سفره پدری نشست که کارگر میدان کارگری بود و نانش، حلالترین نانها، مهدی، فرزند چهارم و تهتغاری خانواده، با یک برادر و دو خواهر بزرگتر بزرگ شد، برادر بزرگترش یک سال و اندی پیش از شهادت مهدی، به دیار حق شتافت و از وی، پسری به نام امیرعلی به یادگار ماند، امیرعلی، پس از فوت پدر، به عمو مهدی پناه برده بود، عمویی مهربان که امیرعلی را به بازار میبرد، برایش خرید میکرد و سوار موتورش مینشاند، حالا، با شهادت عمو، امیرعلی بار دیگر تنها مانده و دلش برای آن لحظات شاد تنگ شده است.
پاسدار مهدی تقیپور، در هفتم فروردین ۱۴۰۵، در حمله موشکی دشمن ملعون آمریکایی-صهیونیستی به بیدگنه در ملارد شهريار استان تهران، به شهادت رسید، وی که چون سپری استوار در برابر دشمن ایستاده بود، حالا در آسمان ایثار، میهمان سیدالشهداء شده است.
پدر، با چشمانی اشکبار، از مهارتهای فنی مهدی، گفت: مهدی همه جای خانه را بلد بود، لولهکشیها، برق، همه چیز، هر چیزی خراب میشد، سریع درست میکرد، خیلی فنی و ماهر بود، از هر کاری سر درمیآورد، الان اگر بود، زنگ خانه را زود درست میکرد، دوباره گریه امانش نداد، ما هم بغضمان ترکید و همراه اش اشک ریختیم.
مادر هر چند بغضی سنگین به گلو داشت، اما پدر را دلداری میداد و میگفت که یکی از جوانهای فامیل به نام رضا به زودی برای درست کردن زنگ میآید، اما قصه، چیز دیگری بود، روایتِ تلخِ نبودنِ عصای پیری.
پدر ادامه داد: صبحها سر میدان کارگری میایستادم، چشمم به راه بود، مهدی که از سر کار میآمد، بوق میزد و رد میشد، دیروز، ماشینی همرنگ ماشینش دیدم، حتی شماره پلاک هم شبیه بود، یک لحظه فکر کردم مهدی است، دلم لرزید، ولی یادم افتاد که مهدی دیگر نمیآید، اشکها دوباره جاری شد و دلمان را سوزاند.
پدر میگفت: مهدی هیچگاه به روی من نایستاد، هیچوقت بیاحترامی نکرد، هیچوقت جواب سربالا نداد و انباری کوچکی زیر پله ساخته بود، قفسهبندی مرتب، آچارها را به دیوار چیده بود، آنها همه نشاندهندهی سلیقه مهدی بود.
پدر ادامه داد: حتی تعمیر ماشینش را خودش انجام میداد، روکش صندلی را خودش دوخته بود، چرخ خیاطی مادر و خواهرهایش را درست میکرد، برقکشی را کامل بلد بود، همه جای خانه را مهدی برقکشی کرده و من هیچی بلد نیستم، چون مهدی بود، خیالم راحت بود، میگفتم مهدی است، درست میکند و باز هم گریه، چون موجی بیامان، بر دلش هجوم آورد.
پدر از مهربانی مهدی گفت: پسر همسایه دوچرخهاش خراب شده بود، آورد پیش مهدی، مهدی با لبخندی، دوچرخه را درست کرد و تحویل داد، پسرک خوشحال و خندان رفت، خانه فامیلها هم که میرفتیم، هر کار فنی بود، کمک میکرد و انجام میداد.
در طبقه بالای خانه، سجادهای پهن بود با یک مهر تربت کربلا روی آن، سجاده مهدی، خواهرش گفت: سجدههای طولانی داشت، برای همین طبقه بالا نماز میخواند و با خدای خود خلوت میکرد، از سن هشت سالگی به خواندن نماز و گرفتن روزه پایبند بود، فردی متعهد و راستگو که در برابر غیبت و بدگویی از دیگران، بسیار حساس بود، اگر کسی در حضورش غیبت میکرد، اول تذکر میداد و اگر توجه نمیکردند، جمع را ترک میکرد.
خواهر ادامه داد: مهدی شبهایی که به خانه میآمد، زنگ میزد و میگفت آماده شوید، به راهپیمایی شبانه برویم، حتی یک بار راهپیمایی را تعطیل نکرد، مگر سرکار بوده باشد، مهدی خادم اباعبدالله بود، در موکب هیئت خدمت میکرد، هیئتیها بارها از اخلاق حسنه اش یاد کردهاند و بعد از شهادت، درب منزلشان برایش هیئت گرفتند، هر سال پیادهروی اربعین میرفت، خانواده را مسافرت میبرد، خواهرها را به بازار میبرد.
من، خبرنگار خبرگزاری بسیج از استان البرز، به عنوان یکی از بستگان شهید، شاهد بودم که شهید مهدی تقیپور بسیار با ایمان، زیرک، باهوش، با حیا و با اخلاق بود، فکرش را هم نمیکردیم شهید شود، هر چند به قول یکی از بستگان، اتفاقاً از زرنگیاش بود که شهادت را نصیب خود کرد، در جنگ ۱۲ روزه، به شوخی گفتیم دیگر به محل کارش که زیر موشکباران بود، نرود، اما محکم و باصلابت، در پاسخ گفت: پس چه کسی برود اگر ما نرویم؟ ما راهمان را انتخاب کردهایم و ترسی از موشک نداریم.
بیقراری پدر، زنگ در خراب و سجادهای که حالا خالی است، همه حکایت از جای خالی جوانی دارند که تکیهگاه خانواده بود، مهدی رفت، اما راهش ادامه دارد، در دل خانواده، در ایثار پاسداران و در خاطرات کسانی که مهدی را میشناختند، این شهادت، سندی از جنایت دشمن است، اما نور ایمان مهدی، تاریکی را خواهد شکست.
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛