۰۸ / خرداد / ۱۴۰۵ - 29 May 2026
21:56
کد خبر : 9753636
۲۲:۵۶

۱۴۰۵/۰۱/۲۱
بمناسبت‌چهلم‌شهدای‌میناب:

آخرین‌شب‌میکاییل ؛شبی‌که‌بوی‌بهشت‌ می‌داد

آخرین‌شب‌میکاییل شبی‌که‌بوی‌بهشت‌ می‌داد

میکاییل در آخرین شب زندگی‌اش آرامشی داشت که مادر را میان شوق و نگرانی معلق نگه می‌داشت؛ شامی را «بهشتی» توصیف می‌کرد، دعا می‌خواند، از حفظ‌کردن سوره‌ای تازه می‌گفت و چنان مهربان و بی‌قرار بود که انگار دلش عجله داشت تا به جایی روشن‌تر از زمین برود، شبی که مادر بعدها فهمید نشانه‌هایش از پروازی بی‌بازگشت وی به بهشت است.

میکاییل میردورقی، دانش آموز کلاس سوم ابتدایی مدرسه شجره طیبه میناب پسر کوچکی که تنها ۱۰ سال از عمرش گذشته بود، انگار روحی بزرگ‌تر از جهان کودکی‌اش داشت، گویی نسیمی از آسمان در وجودش می‌وزید؛ نسیمی که آن شب، بیش از همیشه به چشم می‌آمد، مادری که شاهد رفتارهای عجیب اما الهام‌بخش فرزندش بود، بعدها فهمید که شاید میکاییل، پروازش را پیش از همه حس کرده بود.

شب پیش از رفتنش، تصویر مدرسه‌اش را کشید؛ مدرسه‌ای با پرچم ایران بر فراز آن و سه موشکی که در نقاشی‌اش بر ساختمان فرود آمده بود، انگار کودک کوچک، با دل حساسش چیزی را می‌دید که دیگران نمی‌دیدند، آن تصویر ساده، لرزشی در دل مادر انداخت که معنایش را روز بعد فهمید.

وقتی سر سفره نشست، شامش را با چنان شوق و میل خورد که مادرش حیرت کرد، رو به او گفت: «مامان، غذای امشب طعم بهشت داشت… انگار توی بهشت غذا خوردم.» همان لحظه، مادر نگاهش کرد؛ نگاه پسری که انگار دلش جای دیگری بود.

آخرین شب میکاییل؛ شبی که بوی بهشت می‌داد

بعد بازی‌شان شروع شد؛ چند بالش آورد و با برادرش «توپ و تانک» بازی کردند، در خیال کودکانه‌اش جنگی میان دو سرزمین شکل گرفت و خودش با لبخند گفت: ایران باید پیروز شود به همین اندازه ساده، پاک و کودکانه… اما با قلبی که سرشار از عشق به وطن بود.

آن شب قرآن هم برایش رنگ دیگری داشت، برخلاف همیشه که قرآن کوچکش را برمی‌داشت، رفت سراغ قرآن بزرگ خانه، صفحه‌ها را ورق زد تا سوره عروج را پیدا کند. گفت: «می‌خواهم این سوره رو حفظ کنم… فردا تو مدرسه بخونم، مردم بهم افتخار کنن.» چه آرزوی ساده و بزرگی… افتخار مردم، از زبان پسربچه‌ای که قرار بود فردا برای همیشه جاودانه شود.

آخرین شب میکاییل؛ شبی که بوی بهشت می‌داد

میکاییل همیشه احساس نزدیکی خاصی با خدا داشت، دعا می‌خواند، با آسمان حرف می‌زد و حتی به دوستانش می‌گفت: «من میکاییلم، فرشته‌ی خدام… هر آرزویی داری بگو، خدا برآورده می‌کنه.» کودک ۱۰ ساله‌ای که خودش نمی‌دانست سخنش چه اندازه شبیه سخن فرشتگان است.

چند بار شعرهای مربوط به شهادت را زمزمه کرد… انگار از چیزی می‌گفت که روحش در گوشش خوانده بود، بعد رو کرد به مادرش: «مامان، نگاه کن جمله اشهد رو درست می‌گم؟ می‌خوام کامل یاد بگیرم.» مادر نگاهش کرد، چشمانش نمناک شد… اما باز هم نمی‌دانست چرا.

صبح که بیدار شد، چهره‌اش غمگین بود، از مادرش پرسید: «مامان… امروز برم مدرسه؟» گویا دلش می‌لرزید، وقتی لباس‌هایش را پوشید، از مادر خواست از او عکس بگیرد؛ انگار دلش می‌خواست تصویری از او باقی بماند؛ تصویری برای همیشه.

آخرین تصویر رفتن میکاییل به مدرسه در حالی که با مادرش خداحافظی می کند آنچنان در شبکه های مجازی دست به دست شد که یک کاربر ژاپنی با دیدن آن در شبکه ایکس نوشت: «عینکی که بند دارد تا گم نشود، بطری آب که تصویر جوجه تیغی . یک دانش آموز کلاس سومی ، که بدون شک با عشق زیادی بزرگ شده است، هنگام ترک خانه برای مادرش دست تکان می دهد، درست قبل از اینکه زندگی کوتاهش توسط یک کمپین بمباران به رهبری ترامپ و نتانیاهو پایان یابد ، این عکسی است که هر بار در چند روز گذشته می بینم قلبم را می شکند».


گزارش خطا
ارسال نظرات شما
x

عضو کانال روبیکا ما شوید