قزوین_ به گزارش بسیج، فرهنگ ایرانی، در ژرفترین لایههای خود، ترکیبی است از زیبایی، معنا، و ایمان. از تذهیب یک نسخهٔ قرآن تا ترمهای که بر سفرهٔ عقد گسترده میشود، از بوی اسپند و گلاب تا زمزمه غزل حافظ در شب یلدا، همه نشانههایی از حضور روح عرفان در زندگی ایرانی هستند.
در این میان، حافظ شیرازی نه تنها شاعر سخن، بلکه شارح روح ایرانی است. او بهسان آیینهای است که در آن، نقوش اسلیمی، بتهجقهها، رنگ نیلی کاشیها و نغمههای عود و دف، جان گرفتهاند. عرفان در شعر او همان زیبایی در هنر ایرانی است؛ هر دو زبانیاند برای گفتوگوی انسان با حقیقت.
عرفان ایرانی؛ اصالت ادب و ادب اصالت
در فرهنگ ایرانی، واژه «ادب» همزمان به معنای «فرهنگ»، «زیبایی رفتار» و «ادبیات» است. همین پیوند ریشهای سبب شده است که ادبیات فارسی نه صرفاً ابزار بیان، بلکه منش زیستن باشد. ایرانی، شعر میگوید تا خود را بسازد، نه تا فقط سخن بگوید.
عرفان نیز در همین بستر بالیده است:
آدابِ طریقت، ادب حضور است. آدابی که از سخن تا رفتار، از نقش تا نگاه، همه را در پرتو عشق الهی معنا میکند. حافظ در چنین بستری ظهور میکند؛ عارفی که ادب را در شعر میریزد و شعر را به آینهٔ روح بدل میسازد. آنجا که حضرت حافظ میفرمایند؛
ادب، درس عاشقی است ای پسر
بر این درس ماند ز استاد کس
حافظ، در عمق، تداوم همان سنتی است که زیبایی را نه تزیین، بلکه تجلی حقیقت میداند. این بینش، همان روحی است که در معماری ایرانی، در کاشیهای فیروزهای، در فرش و ترمه، و در نقش بتهجقهها ادامه یافته است.
ترمه و بتهجقه؛ تجسم عرفان در نقش
اگر شعر حافظ را بتوان نگارگری دانست، ترمه را باید شعر بیکلام نامید. هر دو از یک ریشهاند؛ حرکت نرم و چرخانِ جان در مسیر وحدت. بتهجقه، این نماد اصیل ایرانی، شکلی است میان آتش و سرو، میان شعله و جان؛ گویی تجسمی از «انسان عاشق» است که سر بر آسمان خم کرده و در سلوکِ فنا، میسوزد. چنانکه در غزل حافظ نیز، «سرو» نماد معشوق است، و «آتش» نماد عشق الهی؛
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
این جام، همان آتش عشق است و خاکبرسرکردنِ غم، همان رهایی از خود.
در حقیقت، هر بتهجقه، یک غزل بیکلام است؛ همانگونه که هر غزل حافظ، طرحی از قالی وجود. ایرانی در هر نقش، نوعی نیایش پنهان دارد؛ در هر بافت، تمنای وصال.
حافظ و جانِ نقوش اسلیمی
نقوش اسلیمی در هنر ایرانی، نماد «حرکت بیانتها» هستند؛ خطوطی که از مرکز میرویند و دوباره به مرکز بازمیگردند. این چرخشِ از وحدت به کثرت و از کثرت به وحدت، همان نظام معنوی عرفان اسلامی است. شعر حافظ نیز همین ساختار را دارد: از جزئیترین تصویر (می، زلف، ساقی) آغاز میشود و به کلیترین معنا (عشق، حق، فنا) بازمیگردد. در هر غزل، یک اسلیمیِ معنوی در جریان است. حرکتی دَوَرانی، زیبا، و بیپایان.
به همین دلیل است که وقتی ایرانی به غزل حافظ گوش میدهد، در ضمیر ناخودآگاهش، همان لذت بصری از نقش کاشی یا ترمه را حس میکند. این پیوند رازناک میان زیبایی بصری و زیبایی زبانی، بنیاد ذوق ایرانی است.
حافظ، عرفان و فرهنگ ایثار
در عرفان ایرانی، «عشق» نه فقط رابطهای میان انسان و خدا، بلکه نظامی از ایثار است؛ فنا در دیگری، تا خود حقیقی پدید آید. شهادت، در این منطق، نهایت عرفان است؛ رسیدن به وحدت از طریق فداکاری.
در غزل حافظ، این بینش، بارها و بارها با نمادهای زیباییشناسانه بیان شده است.
عاشق در شعر او، کسی است که «جان را به باده میفروشد»؛ نه از روی بیپروایی، بلکه از «سر معرفت». این همان روحی است که در تاریخ معاصر ایران، در جان رزمندگان و ایثارگران تبلور یافت؛ عشق به حقیقت، عشق به میهن، عشق به انسان. همچنان که حافظِ جان میفرمایند؛
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
این درد، همان دردِ وصال است؛ همان آتشی که در دل هر بتهجقه میسوزد، در رنگ نیلی هر کاشی میتابد و در صدای هر عاشق ایرانی میپیچد.
حافظ در آیینهای ایرانی
اگر قرآن کتاب هدایت است، دیوان حافظ کتاب دلدادگی است. از شب چله تا تحویل سال، از عقد تا عزا، ایرانی دیوان حافظ را میگشاید تا با او به راز بنشیند. این سنت، فقط فال نیست؛
نوعی مکالمه عرفانی است میان انسان و ضمیر جمعی ایرانبان و بلکه برای نوع بشر. دیوان حافظ بر ترمه نهاده میشود، در کنار آیینه و شمع، یعنی در کنار نور و بازتاب حقیقت.
این ترکیب، یک نماد کیهانی است؛
آیینه؛ بازتاب حقیقت
شمع؛ نور معرفت
ترمه؛ زمین زیبایی
دیوان حافظ؛کلام حقیقت
و ایرانی در ناخودآگاه خود میداند که در این چهار عنصر، راز هستی خود را بازمییابد.
حافظ را نمیتوان تنها شاعر دانست؛ او معمار روح ایران است. در غزل او، همان طرحهایی جریان دارد که در اسلیمیهای کاشی و ترمه میبینیم. در هر واژهاش، «ادب» هست، و در هر مصرع، «زیبایی» که به معنا پیوند خورده است.
فرهنگ ایرانی در طول قرون، به یاری همین پیوند میان شعر، نقش و عرفان توانسته است در برابر فراموشی بایستد.
وقتی ایرانی در شب یلدا، دیوان حافظ را بر ترمه مینهد، در حقیقت به هزار سال تاریخ و معنا سلام میگوید. زیرا در عمق جان خود میداند که؛
عشق میورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
و این است راز جاودانگی حافظ؛ شاعری که با زبان عشق، عرفان را به زندگی آورد،
و با زندگیِ زیبایی، عشق را به عرفان رساند.
از عرفان شخصی تا عرفان جمعی
عرفان در شعر حافظ، صرفاً تجربهای فردی نیست؛ بلکه اجتماعی است. او با زبان رندی، نفاق، ریا و زهد فروشی را به چالش میکشد و آزادی روح را ارج مینهد. از همین رو، شعر او در برهههای تاریخی ایران، هم الهامبخش شور آزادی بوده و هم مایه پایداری در برابر ستم.
در دوران دفاع مقدس، مفاهیم عاشقانه و عارفانه حافظ، در ذهن رزمندگان ایرانی با مفهوم فداکاری و جهاد عاشقانه درهم آمیخت. در این معنا، شعر حافظ نهفقط ادبیات، بلکه نوعی زبان قدسیِ مقاومت بود.
از همین روست که هر ایرانی، چه در شادی و چه در سوگ، دیوان حافظ را میگشاید تا صدایی از ژرفای تاریخ و حقیقت بشنود؛ صدایی که میگوید:
«الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰