قزوین-به گزارش بسیج، دستهایت روی صفحه کلید میلرزد نه از سر ترس محض، بلکه از سنگینی کلمههایی که هنوز ننوشتهای. کلمههایی که میتوانند دنیایی را تکان دهند، آتشی را خاموش کنند، یا دری را برای همیشه ببندند؛ این باران حرفهای ناگفته است که همیشه بالای سرت میبارد، خبرنگار.
قلبت تندتر میزند، نه برای دلهره که برای هیجان نزدیک شدن به رگهای از حقیقت آن لحظهای که چشمهای گریان مادری را میبینی که میخواهد دردش را فریاد بزند و تو تنها پل او هستی به جهان بیرون، آن لحظهای که سندی را زیر نور میگیری در آن لحظات، قلمت فقط ابزار نیست؛ تفنگ است، سپر است، فانوس دریایی در تاریکی است.
اما ای کاش فقط همین لحظات اوج بود. سنگینی واقعی، شبی است که در اتاق صدای تیک تاک ساعت تنها همدمت است. صفحه سفید خیرهات کرده. آیا آن را درست نوشتی؟ آیا سایهای از سوگیری، حتی ناخواسته، در کلامت رخنه کرده؟ آیا صدای همه طرفها را به اندازه کافی شنیدی؟ یا شاید... شاید حقیقت آنقدر تلخ است که نوشتنش، زخمی عمیق بر پیکر جامعه میاندازد؟ آیا تو مسوول آن زخمی؟
خبرنگار بودن، زیستن روی لبهی تیغ است. لبهای که یک سویش روشنگری است و سوی دیگرش تباهی. گاهی احساس میکنی شمعی هستی در طوفان، با شعلهای لرزان اما مصمم به روشن ماندن. گاهی احساس میکنی پیکانی هستی که هدفش را نشانه رفته، بیآنکه بدانی چه کسی زه کمان را کشیده است.
شبهای بیخوابی فراوانند؛ صدای سوالهای بیپاسخ در گوشت زمزمه میکند؛ نگاههای خشمگین، تهدیدهای پنهان، فشار سنگین "خبر داغ"... گاهی دلت برای یک زندگی آرام، بیدغدغهی "نقل آن" تنگ میشود اما میدانی که نمیتوانی. چون در رگهایت به جای خون، جوهر حقیقتجویی جاری است.
و در این میان، چه زیباست آن لحظات ناب وقتی میبینی عدالت، هرچند کوچک، به پاس تلاشهای تو و همکارانت اجرا شده. وقتی میدانی که تو فقط با قلم، میکروفون و دوربینت، سدی شدهای در برابر سیل دروغ و فساد.
این است خبرنگاری: عشقی آمیخته به درد، مسوولیتی سنگینتر از کوه و امیدی به نوری هرچند ضعیف در دل تاریکی.
عشقی که گاه به جانات مینشیند، اما هرگز نمیتوانی از آن دل بکنی چون تو روایتگر تاریخ لحظه به لحظهی انسانها هستی تو صدایی برای بیصداها هستی.
و این با همهی سنگینیاش، مقدسترین باران است. قطعاً! درست در قلب همان توفانها، شیرینی هایی نجیب و ماندگار وجود دارد که تنها خبرنگاران صبور، طعم آنها را میچشند. اینها لحظاتی است که روح خسته ات را جلا می دهد.
وقتی گزارش تو درباره محلهای فراموششده، منجر به آبرسانی یا ساخت مدرسه میشود و آنگاه فریاد شادی کودکان را میبینی اینجاست که گویی بالهای فرشته ای بر شانه ات نشسته است.
این حرفه، عشق مبارزهای است با تیغ واقعیتهای برنده و تو رزمندهای هستی که سلاحت قلم است، زرهات وجدان و میدان نبردت ــ اولین خط رویارویی با تاریکی.
اعظم علویری
انتهای پیام/۱۰۰۴
یادداشت
یادداشت؛
یادداشت خبرنگار/خاک جانسپرده؛