قزوین_صبح، وقتی گوشی را برداشتم و خواستم برایش استوری بگذارم، فقط میخواستم چند خط بنویسم؛ چند جمله کوتاه برای مردی که سالهاست جسمش زیر خاک مانده اما نامش هنوز در دل خیلیها نفس میکشد.

اما هرچه نوشتم، دلم آرام نشد. حس میکردم احمد را نمیشود در چند جمله خلاصه کرد. بعضی آدمها را باید از زبان کسانی شنید که با آنها زندگی کردهاند، کنارشان جنگیدهاند، خندیدهاند، ترسیدهاند و قد کشیدهاند.

همانجا به ذهنم رسید برای دوستان و نیروهایش پیام بفرستم؛ برای همانهایی که احمد را لمس کرده بودند، نه فقط اسمش را شنیده باشند.
نوشتم:
«سلام
امروز بیستم اردیبهشت، سالروز شهادت شهید احمد بابایی، فرمانده گردان مالک اشتر است.
اگر بخواهید به مناسبت امروز یادی از این شهید بزرگوار کنید، با چند جمله از ویژگیهای اخلاقی یا خاطرهای از ایشان چه مینویسید؟
چند خط از دل بنویسیم و ثوابش را نثار روح بلند شهید کنیم.»
پیام را فرستادم و منتظر ماندم.
اولین پاسخ از آقای مالکی آمد.
آنقدر بیریا و زلال نوشته بود که انگار دری از جبهه را به رویم باز کردند. دلم عجیب روشن شد. هر چند دقیقه یکبار گوشی را نگاه میکردم؛ مثل کسی که منتظر رزق آسمانی باشد. حس میکردم امروز سهم من، شنیدن نام احمد از زبان رفقایش است.
بعد، آقای هماوند نوشت:
«یادش بخیر و نامش جاودان؛ مرد روزهای سخت، بچهمحله ته خط نازیآباد... شفاعتخواه ما باشد.»
همین چند خط کوتاه، بوی رفاقت میداد؛ بوی کوچههای قدیمی، بوی مردانی که ساده زندگی کردند و بزرگ رفتند.
با خودم گفتم خدا به نیت پاکشان خیر بدهد؛ به این دلهایی که هنوز بعد از این همه سال، برای احمد میتپد.
پیام بعدی از آقای ذبیحی بود.
یادم آمد همان روز برفی زمستان را؛ وقتی همه را دور هم جمع کرده بود تا از احمد بگوید. انگار میخواست نگذارد گرد فراموشی روی اسم رفیقش بنشیند. بعضی آدمها رسم برادری را تا آخر عمر بلدند.
نوشته بود:
«او فرماندهای مقتدر، شجاع و نترس بود...»
و گفته بود این روزها هنوز درگیر میدان است، هنوز لباس رزم را از تن بیرون نیاورده.
وقتی پیامش را خواندم، مطمئن شدم احمد هنوز زنده است؛ در مرام آدمهایش، در بصیرت نیروهایش، در مردانی که هنوز خط مقدم را رها نکردهاند.
نفر بعدی حاجی میثمی بود؛ رفیق قدیمی احمد.
همان که همیشه از معرفت و لهجه شیرین قزوینیاش میگفت و هر بار نام احمد میآمد، لبخندی گوشه صورتش مینشست؛ لبخند کسی که رفیق خوبش را گم کرده اما خاطراتش را نه.
کمی بعد پیام دیگری رسید؛ از آقای یعقوبی.
او هم خاطرهای کوتاه از احمد نوشته بود؛ خاطرهای که در چند خط، تصویری روشن از روحیهاش نشان میداد:
«در بحبوحه محاصره آبادان در پاییز ۵۹، وقتی در محوطه سپاه به او برخوردم، با اینکه سالها از من بزرگتر بود و در آن شرایط سخت جنگی قرار داشت، با گرمی تمام مرا مثل برادر کوچکترش در آغوش گرفت.
آن استقبال صمیمانه در میان دود و آتش، هیچگاه از یادم نمیرود.»
این چند خط کوتاه، احمد را برایم زندهتر کرد؛ همان فرماندهای که در اوج سختی جنگ هم برادری را فراموش نمیکرد.

حاجآقا حاجیزاده هم بخشی از زندگینامه احمد را فرستاد. او هم مثل خیلی از بچههای احمد هنوز در میدان بود؛ هنوز اهل ایستادن.
امروز، من با همین جوابهای کوتاه و بلند خوش بودم.
هر پیام، انگار تکهای از احمد را دوباره زنده میکرد.
کمکم ساعت به زمان شهادتش نزدیک میشد.
دوباره پیام حاج مالکی را خواندم.
با کلماتش، ناگهان خودم را میان خاکریزها دیدم؛ میان صدای انفجار، شلیک، فریاد اللهاکبر، تانکهای تی۷۲، خاکهای داغ، پیکر مجروح رزمندهها و هلیکوپترهایی که آسمان را میشکافتند.
و میان آن هیاهوی مرگ، مردی ایستاده بود با دستی مجروح، اما استوار مثل کوه.
احمد بابایی.
فرمانده گردان مالک اشتر.
مردی که هم رفیق نیروهایش بود، هم تکیهگاهشان؛ هم شوخطبع و صمیمی، هم هنگام مسئولیت، سخت و مقتدر.
وقتی حاج مالکی نوشته بود بعد از شهادت احمد احساس یتیمی کرده، دلم لرزید.
بعضی آدمها وقتی میروند، فقط یک نفر کم نمیشود؛ یک ستون فرو میریزد.
در میان نوشتهاش، جملهای بود که تا عمق جانم نشست:
«باید پارهپاره شوی تا کتاب خدا در کشورت ورقورق نشود...»
خواندم و سکوت کردم.
بیرون، دنیا آرام بود.
اما من میان واژهها، صدای جنگ را میشنیدم؛ صدای مردانی که رفتند تا ایران بماند.
آخر شب، روضهای که اسماعیل اسدی فرستاده بود، همه روایت را کامل کرد؛ روضهای از عنایت سیدالشهدا.
دلم شکست.
نشستم روبهروی عکس احمد.
با خودم فکر کردم حق آدمهایی مثل او هیچوقت ادا نمیشود؛ نه با متن، نه با استوری، نه با خاطره.
اما شاید تمام ارزش این یادها به همین باشد؛
که هنوز بعد از سالها، مردانی هستند که با شنیدن اسم «احمد»، دلشان میلرزد...
هنوز رفیقی پیدا میشود که میان شلوغی زندگی، چند خط از ته دل بنویسد...
و هنوز شهیدی هست که غروب بیستم اردیبهشت، آدم را آرامآرام تا کربلا ببرد.
اندکم را بپذیر، برادر شهیدم...
که ما هنوز پشت سر نام تو راه میرویم.
نویسنده؛ بنت الهدی عاملی
انتهای پیام/۱۰۱۰