قزوین_ در دل تاریخ پر فراز و نشیب ایران، نام سعدی چون چشمهای زلال میدرخشد؛ چشمهای که از خاک شیراز جوشید و جهان را سیراب کرد. او در روزگاری زیست که جهان اسلام در تلاطم بود، حملهها و ناامنیها روح زمانه را آزرده بود، اما سعدی از همین خاکِ رنجدیده، گلی رویاند که بوی انسانیت میداد. زندگیاش، آمیختهای از سفر و تجربه بود. از شیراز تا بغداد، از شام تا حجاز، از مدرسه و خانقاه تا بازار و میدان زندگی. همین سفرها بود که به کلامش جان بخشید، به شعرش عمق داد، و نگاهش را از مرزهای جغرافیا فراتر برد.
سعدی، شاعر تجربههای زیسته است. او شعر میسراید اما در واقع روایت میکند. روایت انسان، با تمام ضعفها و زیباییهایش. در «بوستان»، گویی دستت را میگیرد و در باغی از فضیلتها میگرداند؛ از عدالت و احسان تا عشق و قناعت. در «گلستان»، لبخند میزنی و میاندیشی؛ حکایتها کوتاهاند، اما عمقشان بیپایان است. هر جملهاش، مثل دانهایست که در دل مینشیند و سالها بعد، در لحظهای نامعلوم، جوانه میزند.
او فرزند فرهنگ ایرانی است؛ فرهنگی که ادب، مهماننوازی، اخلاق و خرد را در تار و پود خود دارد. در کلام سعدی، میتوان صدای کوچههای قدیمی تاریخ را شنید، عطر بهار نارنج را حس کرد و گرمای دل مردمانی را لمس کرد که با وجود سختیها، مهر را فراموش نکردهاند. سعدی، ادامهدهنده سنتیست که از دل ایران باستان و حکمت اسلامی برآمده؛ سنتی که انسان را به تعادل میان عقل و دل دعوت میکند.
اما آنچه سعدی را جاودانه کرده، تنها زیبایی زبانش نیست؛ حقیقتیست که در کلامش جاریست. او از انسان میگوید، از رنج مشترک، از امید مشترک. وقتی مینویسد «بنیآدم اعضای یکدیگرند»، دیگر سخن از یک ملت یا یک زمان نیست؛ این صدای وجدان بشریست که از قرن هفتم هجری تا امروز، همچنان زنده است. به همین دلیل است که سعدی، مرز نمیشناسد. شعر او در دل فرهنگهای دیگر نیز جای گرفته، ترجمه شده، خوانده شده، و الهامبخش اندیشمندان و نویسندگان جهان بوده است و در جهان امروز چقدر کلام سعدی، کلام بشر خسته از جبر زمانه است.
سعدی پلیست میان شرق و غرب؛ میان سنت و انسان مدرن. او نشان میدهد که چگونه میتوان با زبانی ساده، عمیقترین مفاهیم را بیان کرد. تأثیر او بر ادبیات فارسی، همچون ریشهایست که در خاک همه شاعران پس از او دوانده شده است. از حافظ تا نویسندگان معاصر، همه به نوعی از چشمه او نوشیدهاند. نثر آهنگین گلستان، معیار فصاحت شد و شعر روانش، الگویی برای سادگیِ دشوار.
در عین حال، سعدی از جهان نیز تأثیر گرفت. سفرهایش، دیدار با فرهنگها و مردمان مختلف، آشنایی با رنجها و شادیهای گوناگون، همه در شکلگیری نگاهش نقش داشتند. او نه در برج عاج نشسته بود، نه از زندگی فاصله داشت؛ بلکه در متن زندگی بود، در میان مردم، با گوش سپردن به دردها و لبخندها. همین است که کلامش، صادقانه و زنده است.
اگر بخواهی سعدی را حس کنی، کافیست در سکوتی کوتاه، یکی از حکایتهایش را بخوانی. ناگهان خود را در کاروانی میبینی که از بیابانی میگذرد، یا در باغی که پیرمردی دانا، نکتهای را با لبخند به جوانی میآموزد. این همان جادوی سعدی است؛ او زمان را میشکند و تو را به سفری میبرد که هم بیرونیست و هم درونی.
سعدی، شاعر عشق است؛ اما نه عشقی سطحی و گذرا، بلکه عشقی که به انسان، به خدا و به هستی پیوند خورده است. او میداند که جهان، بیمهری، جای زیستن نیست، و به همین دلیل، بارها و بارها ما را به مهربانی فرا میخواند. در جهانی که گاه خشونت و سردی بر آن سایه میاندازد، صدای سعدی، همچنان گرم و آرامبخش است.
و شاید راز ماندگاری او همین باشد؛ اینکه در میان تمام تغییرات زمانه، سخنش هنوز تازه است، هنوز راهگشاست، هنوز میتواند دل را بلرزاند و ذهن را روشن کند. سعدی، فقط متعلق به گذشته نیست؛ او همنشین امروز ماست، اگر بخواهیم بشنویم.
در پایان، سعدی، تنها شاعر نیست. او راهیست برای زیستن، نگاهیست برای دیدن و آینهایست برای شناختن خویشتن. سعدی را هم باید خواند و هم باید زیست. باید با او در کوچههای شیراز قدم زد، در باغهایش نشست و از کلماتش پلی به سوی انسانیت ساخت. زیرا در جهانی که گاه فراموش میکنیم انسان بودن چه معنایی دارد، سعدی آرام در گوشمان میگوید: راه، همان است که به دل میرسد.
ابومحمّدْ مُشرفالدینْ مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف (بین ۵۸۵ تا ۶۱۵ – بین ۶۹۰ تا ۶۹۵ هجری قمری) متخلص به سعدی، شاعر و نویسندهٔ پارسیگوی ایرانی است. اهل ادب به او لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» دادهاند.
از غزلیات شیخ اجل که گفته میشود در وصف امام زمان است؛
ای سروبالای سَهی کز صورت حال آگهی
وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی
آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم
تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس
نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم
ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی
گر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستیم
گفتی که چون من در زَمی دیگر نباشد آدمی
ای جان لطف و مردمی ما نیز هم بد نیستیم
گر گلشن خوشبو تویی ور بلبل خوشگو تویی
ور در جهان نیکو تویی ما نیز هم بد نیستیم
گویی چه شد کان سَروبُن با ما نمیگوید سخن
گو بیوفایی پر مکن ما نیز هم بد نیستیم
گر تو به حُسن افسانهای یا گوهر یکدانهای
از ما چرا بیگانهای ما نیز هم بد نیستیم
ای در دل ما داغ تو تا کی فریب و لاغ تو
گر به بود در باغ تو ما نیز هم بد نیستیم
باری غرور از سر بنه و انصاف درد من بده
ای باغ شفتالو و به ما نیز هم بد نیستیم
گفتم تو ما را دیدهای وز حال ما پرسیدهای
پس چون ز ما رنجیدهای ما نیز هم بد نیستیم
گفتی به از من در چِگِل صورت نبندد آب و گل
ای سُستمِهر سختدل ما نیز هم بد نیستیم
سعدی گر آن زیباقرین بگزید بر ما همنشین
گو هر که خواهی برگزین ما نیز هم بد نیستیم
از حکایات سعدی؛
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد.
بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
ملک پرسید چه میگوید؟
یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند همی گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ.
ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت.
وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.
ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته اند: دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز.
سهیلا عظیمی
انتهای پیام/۱۰۱۰