میخوام یک خاطره از کرامت شهدا که شخصا در تجربه آن حضور داشتم رابراتون تعریف کنم:
سال ۱۳۹۲ قرار شد چهار شهید گمنام را برای تشییع به استان خراسان شمالی بیاورند.قرار بود یک شهید در ستاد سپاه حضرت جوادالائمه علیهالسلام، یک شهید در اداره کل اطلاعات و دو شهید هم برای تشییع به شهر رازمنتقل شوند.
فرمانده ناحیه مقاومت بسیج وقت شهرستان راز وجرگلان برادر موسوی چون ازدوستان نزدیک بودند تماس گرفتند که درصورت امکان در برنامه ریزی مراسم وانتقال شهدا به شهرستان به دوستان هیئت رزمندگان کمک کنیم که باافتخار قبول کردم.
تاریخ مراسم تشییع به همهی روستاهای مسیر اطلاع داده شده بود وهمه برای استقبال آماده بودند.
روز تشییع ابتدا برای هرچهار پیکر مطهرشهدای گمنام درستاد سپاه استان برنامه عزاداری گرفته شد و حدود ساعت ۱۱ ظهر بود که ۲ پیکر را به ما تحویل دادند تا به سمت راز حرکت کنیم.
در مسیر راه نزدیک سه راهی راز و آشخانه که بودیم اطلاع دادند پدر شهیدی مفقودالاثر در شهر پیش قلعه مرحوم شدند و در مسجد اصلی شهر برنامه ترحیم دارند و صاحبان عزا اصرار دارند اگر امکان داره پیکر شهدا برای مراسم چند دقیقه ای به مسجد آورده شود، با وجود اینکه خیلی دیر شده بود و از زمان اعلام شده عقب بودیم قرار شد فقط برای فاتحه خوانی به همراه پیکر شهدا به مراسم ترحیم برویم.
وارد مراسم شدیم و پیکرها هم به بالای مراسم(سمت محراب مسجد) منتقل شدند و بعد از ذکر قرائت فاتحه برای پدر شهید، عزاداری مختصر و خواندن نماز جماعت در مسجد، محل را ترک کردیم تا به مسیر خودمان ادامه دهیم. چون ظهر شده بود صاحبان عزا خیلی اصرار داشتند برای نهار بمونیم که واقعا نمیتونستیم، لذا نپذیرفتم اما به اصرار خودشان، مقداری نهار در صندوق ماشین ما گذاشتند تا بین راه نهار بخوریم.
چون جمعیت ما زیاد شده بود خیلی به این موضوع فکر نکرده بودیم.
من بعد از روستای آغ مزار منتظر ماشین حمل پیکر مطهر ماندم تا برسند تا همه با هم حرکت کنیم که مدتی گذشت دیدم ماشین نیامد و توقف ما طولانی میشه ماشین هایی که در کاروان همراه ما بودند را هدایت کردم که در شانه خاکی جاده توقف کنند تا غذاهایی که از مراسم درصندوق ماشین گذاشته بودند را بین همه تقسیم کنیم ودوستان دراین فرصت ایجاد شده نهار بخورند و اگر به تعداد نفرات هم نبود حداقل اینکه بین هم تقسیم کنند.
اما یه چیز عجیبی اتفاق افتاد «شهید حتی از تعداد ما هم با خبر بود»
من ۶۱ نهار تقسیم کردم و به همه رسید و فقط برام ۳ نهار مونده بود که دیدم ماشین همراه پیکر شهدا رسید که با هم می شدند ۳ نفر و دقیقا نهاری که به ما داده بودند برابر تعداد نفراتی بود که در کاروان بودند و بدون اینکه کسی آماری داشته باشد همه مهمان شهیدی شدیم که برای مراسم ترحیم پدرشان رفته بودیم.
در این لحظه رفتم سراغ حاجی هادی زاده مسئول هیئت رزمندگان استان خراسان شمالی و گفتم حاجی چرا این همه تاخیر داشتید؟
حاجی گفت: عباس برامون اتفاقی افتاد که باید بعد مراسم برات تعریف کنم.
لذا بعد از اینکه مراسم با استقبال خیلی خوب مردم در بین راه، خود شهر راز و حتی روستاهای اهل تسنن در مسیر راه انجام شد. این حس کنجکاوی باعث شد سراغ حاجی هادی زاده برم و داستان تاخیر ماشین پیکر مطهر شهدای گمنام را بپرسم.
حاجی گفت: بعد از خروج از مسجد شهر پیش قلعه، ماشین اشتباهی وارد یک کوچه بسیار باریک شده بود که دیگه نمی تونست به عقب برگردد و از طرفی هم سیم های برق کوچه ارتفاع پایینی داشت و ممکن بود به ماشین گیر کند لذا با راننده کلی دعوا کردیم که چرا دقت نکردید و وارد این کوچه شدید که بنده خدا میگفت دیگه مجبورم و نمی تونم عقب بیام و باید همین کوچه را دور بزنیم.
وقتی ماشین جلو رفت و کوچه اول را دور زد دیدیم کلی جمعیت منتظر ماهستند و کوچه جارو و آبپاشی شده است بالاخره مجبور شدیم بمونیم تا جمعیت زیارت کنند و عزاداری مختصری داشته باشند.
داستان را که پرس وجو کردیم، اهالی گفتند که مادرشهیدی دراین کوچه زندگی می کند و صبح زود به همسایه ها مراجعه کرده وگفته دیشب پسر شهیدش را خواب دیده که گفته مادر فردا ظهر براتون مهمان میاد لطفاً به همه بگو و آماده باشید. لذا ازصبح داره همه جا رو جارو میزنه و آبپاشی میکنه و همه رو خبر کرده و حتی بعضی از مردم بهش گفتند حاج خانم خیالاتی شدید امروز کسی به این کوچه نمیاد چون تو مسجد مراسم هست وحتی همه مردم پیشقلعه میرن برای مراسم ترحیم، ولی ایشون اصرار داشت که حتما برای من مهمون میاد، با اصرار حاج خانم، خانمهای کوچه کنارش منتظر مهمان بودند که یهویی دیدند ماشین حمل پیکر مطهر شهدای گمنام وارد این کوچه باریک شد وایمان پیدا کردند که این شهدا همان مهمانان سفارش شده پسر شهید حاج خانم هستند.